گذشته را از آن خود نمی دانیم. از همین روی برای آن آه حسرت می کشیم یا از آن شرمساریم. با این تعبیر زمان ما را از خود دور می کند و تعریفی جدید از ما می سازد. شاید مثال جسمانی آن اینست که تمام عناصر بدن ما ظرف 11 سال جایگزین می شوند. فارغ از تمام سرگردانی های بیرونی، هویت من چیست؟ من حتی انسان لحظه ی گذشته نیستم. شناختی که من از خویش دارم تنها به این لحظه وابسته است؟
تیک- تاک
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
نه! کل شناخت کاملن وابسته به رنگ و میزان خش پوست کروکودیل است!!
پاسخ دادنحذفالبته باید ببینیم که لحطه به چی وابسته س
پاسخ دادنحذفلحظه ی تو به حس و حالت بستگی داره.
پاسخ دادنحذفحالت خوش باشه شناختت نسبت به خودت می شه یه چی تو مایه های تیم ملی هلند
حالت ناخوش باشه شناختت نسبت به خودت می شه یه چی تو مایه های تیم ملی جزایر قمر
این زمانی که تو ازش نارحتی زمان متصل آفاقیه
پاسخ دادنحذفکم متصل غیر قار الذات
کمیتی متصل بی قرار در ذات
به زمان انفسی منفصل فکر کن
همون که تو عرفان بهش میگن اقلیم هشتم
ضمنا بلاگ اسپات تخم سگه
پاسخ دادنحذفبه وبلاگت مرتب سر می زنم
پاسخ دادنحذفجونم برات بگه که همه ی ما به طرز وحشیانهای خودمونو خلاصه کردیم تو لحظهای که هستیم، از هویت که فاکتور بگیری میرسی به چیزای جزئی تر مثل برنامههای زندگیت که حتی قادر به کنترلشون نیستیم، چرا که نتیجه گرفتیم که فقط زمان ِ حال.
پاسخ دادنحذفو اما هویت، که در هر برهه از زمانی که هستیم براش یه تعریف ِ خاصی داریم و هر تکونی تلنگری کوفتی باعث میشه ما هویتمون رو یه چی دیگه بدونیم، مرزهایی که برای هویتمون تعیین کردیم به فراخور درکمون هی بالا می رن و میان پایین و برای همینه که من به هویت دیگه ایمان ندارم، راستش همین که وجود دارم میتونم باهات دست بدم برای تو شده هویت ِ من و همونطور بقیه برای دیگران ولی من دوس داشتم هویت ِ تو برای من چیزهایی مث درک ِ درست باشه، هویتت برام یه رفیق همیشه آماده باش باشه اما .... نبود؟